از خودم تا شقایق وبعد... پیشتر که هر دم از زندگیم پر بود از آرزوهای رنگارنگ، در شعری گفته بودم : « خواهد آمد - با ردایی سپید - از لابه لای شاخسار توهم...» و بعد، در جای دیگری از همین شعر می خواندیم که : « او دست های پینه بسته اش را خواهد بخشید به عابرانی که همیشه در راهند...» از این بیشتر، چیز دیگری از آن شعر در خاطرم نمانده است، به جز افسوسش!... بگذریم. اما چه نا گاه، بی گاه شد! ومن، تهی شدم از آرزوها. یادم هست زمانی که چشمم به این گفته ی فروغ افتاد که می گوید: « کسی می آید که مثل هیج کس نیست... کسی که سینمای فردین را تقسیم( قسمت) می کند...» دلم گرفت ونه به شِکوه که به اعتراض، فریاد برآوردم : « من ظهور هیچ کس را باور نمی کنم . اگر کسی هست؛ منم تویی ماییم! » ولی نمی دانم چه شد که آن « ما » ، ره به بیراهه زد و رفت و گم شد ... حالا چیزی که مانده است، دشتی است پر از آرزوهای سوخته وشقایق تشنه ای که همچنان، چشم به راه باران است و حس غربت نشین عشق که بند بند وجودم متبرک به نام اوست!...منوچهر زال پور